ابرها دوان دوان به بالای شهر رسیدند. هوا خیلی گرم بود، خورشید بر سرشان میتابید و شرشر عرق میریختند. حسابی از دست زمین و زمینیان شاکی بودند:
- چرا هر وقت بر ما سخت میگیرد آفتاب، اینها خوشحالند؟؟؟
نفرت از چهره شان میبارید. عرق میریختند و عصبانی تر میشدند و سرشان را بر صخره های کوه می کوبیدند. بوی گند عرق تمام وجودشان را فرا گرفته بود. بعضی وقتها آنقدر عصبانی می شدند که با یکدیگر دعوا میکردند. کتکاری میکردند. سر اینکه چه کسی زیر سایۀ دیگری باشد با هم میجنگیدند و صدای کارزار جنگشان کودکان زمین را میترساند و عرق و خون میدان بر زمین سنگینتر می بارید و انسانها شادمان تر میشدند. و چون شب میشد، از سرنوشت خود ناله میکرند و اشک میریختند. گمان میکردند که بدبختترینِ موجودات هستند.
چند وقتی است ابرها سری به شهر ما نزده اند. گویا تصمیم تازه این گرفته اند.
بادهای دیروز فریاد میزدند که ابرهای خودکشی کرده اند.
0 comments:
ارسال يک نظر